دستی که به گیسوان طلایی باز میبری
ای شوخ مهربان تو مرا از حال میبری
مهری نشته بروی دیده ات، دیده ام ببین
که هزاران غم به یک نگاه میبری
آسان و سخت از نبودنت به دل
باغیست که تو به غنچه ها پای میبری
مهری برازنده چشمان سیاه است
بنازم نگاهت را که شور به دلم باز میبری
کنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود
قدم بگذار به چشمانم که طاقت جانم میبری
بنفشه و گل و بل بل همه غزل خوانند
به شوق زنده نگاری که هوش ز سر و بال میبری
بیا که دار و ندارم ارزانی توست
تو همان فراتی که تشنگی دلان میبری
به شوق آفتاب و نسیمی که آوریش
رضا ماندم و تشنه به سمت جویم میبری |